از برای تو بود که به جهان آری گفتم ...

کلمات من ، اینجا در سیاره‌ای دیگر

کلمات من ، اینجا در سیاره‌ای دیگر

گم شده در رویـا ، غـرق شده در واقعیت

طبقه بندی موضوعی

لئوی عزیز

دیروز تولد آ بود. این یعنی یک سال مداوم است که یک نفر را در قلبم پذیرفته ام و از این بابت پشیمان نیستم. دوست داشتن آدم ها برایم خیلی غریب است. اما گاهی استثنا پیش  می آید. و من همیشه ناباور به عشق بودم. تنها به عشق در دنیای داستان ها و فیلم ها باور داشتم. حالا یک نفر که تمام باورهایم را بهم ریخته ، دیروز تولدش بود. و من در این بین ، لابه لای فشارهای زیاد این روزهایم ، استرس زیاد ارزیابی این هفته ام ، نگرانی های شخصیم ، دیروز را از ته دل خوشحال بودم. واقعا خوشحال بودم. انگار میان تمام غم ها ، یک روز صبح بیدار شدم و دکمه غمگین بودن را نزدم ، که یادم رفت بزنم یا شاید هم از قصد! نمیدانم ... انگار همه چیز دست خودم هست. حتا می شود در بدترین شرایط هم خوشحال شد. ولی این خوشحالی ها بی انصافی در حق میم نیست؟ .... خوشبختانه میم خیلی قوی است. من به او باور دارم. و روحیه اش ، روحیه اش از من بهتر است. که اگر نبود ، امروز نمیدانم چندمین تتویش را پس از بیمارستان رفتن ، نمیزد! برای همین به خودم این اجازه را دادم که یک روز را برای آ ، بخاطر تمام همراه بودن هایش در کنارم ، خوشحالی کنم. در کافه همیشگیمان کیک کوچک سفارش دهم و آیس لته پر از یخ را همانطور زل زده توی چشم های روشنش هورت بکشم. و از دست لنز دوربینش فرار کنم و بلند بلند بخندم. خدا مرا ببخشد که این یک روز را خوشحال بوده ام. و کمکمان کند. راستش خیلی باید کمکمان کند. می گویم باید ، چون از هیچکس و هیچ چیز جز او کمک نخواسته بودم. میم عزیزم را همیشه به او سپرده ام. میم عزیز اما مریضم را. معجزه بزرگ تری باید بخواهم.گردنم درد میکند و این یعنی این اتفاقات ساده نبوده اند. هضم نکردمشان که اینطور دارم درد میکشم. این یک درد عجیب است ؛ بعد از تصادف اینطور شده ام. حالا هروقت خیلی غصه هایم زیاد باشد ، به گردنم میزند و آن موقع است که میفهمم در شرایط اضطراری به سر میبرم؛ فوق اضطراری!

 

امی در یک بعدازظهر دلگیر

از سرکار برگشته‌ام.همه همه‌چیز را فهمیده‌اند جز بابا. از خانه بیرون می‌روند.توی حمام زجه می‌زنم.مثل یک آدم معمولی که دارد یک روتین هرروزه‌ را انجام می‌دهد.گریه‌هایم تمام نمی‌شوند اما حسابی چشم‌هایم قرمز است.از حمام بیرون می‌آیم. سومین قهوه‌ام را درست میکنم. به ع می‌گویم یک موزیک بی‌کلام برایم بفرست.میخواستم در سکوت ، خودم را خفه نکنم. حالا با باد سشوار ، با مزه کردن سومین قهوه‌ی تلخم ، با موزیک بی‌کلامی که روحم را نوازش می‌‌دهد ، گریه‌ام گرفته‌است. به آ می‌گویم اگر خدا بخواهد میم را از من بگیرد ، شاید دیگر نتوانم ببخشمش.
برای خودم ، خود خوشبخت سابقم ، که حالا اینطور بی‌دفاع و ناامید گشته‌ام ، برای قلبم که تکه‌پاره شده‌است ، برای همه‌ی چیزهایی که می‌توانست جور بهتری باشد ، دلم می‌سوزد.

لئوی عزیز

هفته‌ی خوبی را شروع نکردم. آن از دیررسیدنم و آن هم از تماس میم که جواب سی‌تی‌اش را برایم فرستاده بود تا دست‌وپا شکسته ترجمه کنم.همان‌جا با ع ترجمه کردیم و من ناگهان تمام بغضم ، تمام حصار ضعیف پشت پلک‌هایم که محکم کرده‌بودمشان که مبادا سرازیر شوند، همه‌چیز و همه‌چیز ناگهان رها شد و من غرق در گریه‌ای سنگین شدم و زود خودم را جمع‌وجور کردم که کسی نفهمد در چه برزخی راه می‌روم.به آ می‌گویم حالم خوب نیست و آ بلافاصله می‌آید دنبالم. عشق یعنی می‌تواند مرهم زخمی چنین بزرگ باشد؟ با آ توی ماشین نشسته‌ام.آفتاب چشمم را می‌زند اما می‌گذارم بزند. سکوت توی ماشین آ را دوست دارم.به آسمان زرد و بعدازظهر شنبه‌ای چشم میدوزم که قرار نبود اینقدر غمگین پیش برود. قلبم رفته رفته سبک‌تر می‌شود.اما چیزهای زیادی توی سرم هست.سرم را هیچکس نمی‌تواند درمان کند. کار خودم است. خودم گاهی از غصه‌ی زیاد سنگینش می‌کنم طوری که دیگر نمی‌توانم تکان بخورم. و فقط حال خوب خودم می‌تواند تک‌تک نگرانی‌ها و دغدغه‌هایم را بسوزاند.سرم سنگین‌تر از تمام دنیاست. روی سرم راه می‌روم و تمام اجسام را برعکس می‌بینم.حالا باید در دفتر شکرگزاری‌ام صفحه‌ای جدید را تنها برای میم کنار بگذارم. به آ می‌گویم دعا کن.برای میم دعا کن.هرچند که تو به دعا اعتقادی نداری. اشک‌هایم را گرفته‌ام.ضامنش دست خودم است.یک اقیانوس پشت چشم‌هایم کمین کرده. اما سد محکمی جلویش بنا کرده‌ام.باید دوام بیاورم.نه ... با عشق هم این دردهای بزرگ التیام پیدا نمی‌کنند لئو .فقط قلبت به بودن کسی گرم می‌شود. چقدر کار دارم.چقدر امیدها و ناامیدی‌هایم درهم شده‌است.برای الانم ، باید به یک موزیک بی‌کلام چنگ بزنم تا مرا ، کمی و فقط کمی از زمین بکند. دعا کرده‌ام ، خیلی دعا کرده‌ام این اتفاقات ، این مصائب دشوار فقط برای من بیفتد و میم از این مهلکه نجات پیدا کند.معجزه‌های بزرگ ، شما کجا هستید؟در کدام نقطه از دنیا سکنت گزیده‌اید که اینجا از شما خالی‌ست؟!

 

امی در پیچ‌وخم‌های زندگی

لئوی عزیز

امروز سرکار نرفتم. به خاطر تب و لرز دیشب . به خاطر ضعفی که هنوز با من است. در خانه ماندم و صبح آفتابی هرروزه را با مامان سپری کردم. انگار شدیدا به این نیاز داشتم که یک روز در خانه بمانم؛ یک روز غیرتعطیل که همه آدم ها سرکار رفته اند ، دانشگاه رفته اند ، اما من نرفته ام. به خواست و اراده خودم از روتین همیشگی خارج گشته ام ؛ به خاطر خودم. خواستم بمانم و به هیچ چیز فکر نکنم. به آزمایش های نیمه کاره ام. به مسئولیت بزرگی که بر روی دوشم گذاشته اند و من درست در اولین روز آن ، مریض شده ام. باید کمی استراحت کنم.این روزها فقط دویده ام ، فرار کرده ام از آدم های غیردلخواهم.

نمیخواهم تمام روزهایم را بدوام. میخواستم زندگی برایم مانند چشم بستن و درازکشیدن زیر آفتاب ظهر باشد. خیلی چیزها را از یاد برده ام و خیلی وقت است که برای زندگی کردن به خودم سخت نگرفته بودم. اما حالا همه چیز را تغییر خواهم داد. این صبح ها را باید با حال خوب بیدار شوم و اصلا عجله نکنم. فرار نخواهم کرد و احساساتم را بر زبان خواهم آورد. نفس عمیق کشیدن را دوباره باید از نو تمرین کنم. و شکرگزاری مکتوب شده ام را. این از پا افتادن یعنی خیلی وقت بود که از مسیر زندگی خارج شده ای اما حواست نبود. یعنی خودت را اولویت تمام این دنیا قرار بده و بقیه چیزها را با خیال راحت به خدا بسپار. تنهایی همه چیز را به دوش کشیده بودم و این مسیر را بالا و پایین رفته بودم. داشتم زیر بار این همه فشار روحی و قلبی جان میسپاردم که ناگهان این چیزها یادم آمد. مثل یک نشانه ی خیلی مخفی در قالب یک تلنگر بزرگ تر. باید به نشانه ها بیشتر توجه کنم. به آفتابی که مهربان تر از هرروز دارد به من می تابد.

روی تخت دراز کشیده ام. در سرم یک جنگ است که انقدر شدید درد میکند. سردم است و این روزهای گرم ، و این آفتاب سوزان ، مرا گرم نمیکند.خواب های طلایی پخش می شود و من علی رغم تمام ناخوش احوالی هایم ،از تنها بودن با خودم لذت می برم. از این پناهگاه که هربار مرا زیر بال و پر خویش قرار میدهد و تمام غم هایم را می بلعد و آرام آرام ته نشین می کند.چقدر میتوانم خوشبخت باشم بخاطر داشتن این زندگی معمولی در یک روز بهاری.

 

امی ناخوش احوال اما خوشحال

لئوی عزیز

قوی بودن خیلی سخت است.شاید سخت‌ترین کار دنیا. حالا با یک دستم نقاب خوشحالم را روی صورتم نگه داشته و با دست دیگرم قلبم را گرفته‌ام تا آرام بزند. تا آرام بتپد.درک ِ حکمت اتفاقاتی که در جریان‌اند برایم دشوار است و مدام از خودم می‌پرسم این همه بهم‌ریختگی زندگی میم ، یعنی تقصیر چه کسی است؟
امروز که پر از تظاهرم ، نتوانستم توی مترو کتاب جدیدم را شروع کنم.فقط روی دور موزیک‌هایی بودم که قلبم را تسکین دهد.امروز همه‌ی زندگی‌ام درد می‌کند و مسئولیت بزرگ کاری‌ام شروع شده‌است. پیش بردن تمام جوانب زندگی ، پیش بردن تمام غصه‌ها و غم‌هایم در کاری که کمی دوستش دارم و کمی نه ، پیش بردن خوشحالی‌های کوچکم ، با هم ، با دست خالی ، و همچنین قوی بودن ، سخت‌ترین کار دنیاست که انگار همه‌ی آدم‌ها خوب بلدش هستند. اما من آدم نیستم. چوبی‌ام و قلبم انگار تحمل زندگی واقعی را ندارد.

 

امی در یک روز تاریک

لئوی عزیز

یکی از شب‌های مهتابی و خنک اردیبهشت است.کارهایم را کرده‌ام؛ لباس‌هایم را اتو کرده‌ام و کفشم را تمیز کرده‌ام.کیفم را از نو خالی کرده و این بار با نظم بیشتری وسایل را درونش قرار داده‌ام.به چشم‌ها و صورت لاغرشده‌ام توی آینه خیره گشته‌ام؛ نه این‌ جوش‌ها همه‌چیز را خراب می‌کند. کرم دور چشمم را هم زده‌ام.حالا آماده‌ام برای یک هفته‌ی دیگر. آماده‌ام برای یادگرفتن در محیطی که هرچند حق و حقوقم را کاملا رعایت نمی‌کنند اما باید دوام بیاورم تا امی خام سابق را تبدیل کنم به یک امی متخصص. روی دور ِ یادگیری‌ام. باید خودم را بالا بکشم و زندگی را طور دیگری ، شاید شبیه آدم‌بزرگ‌های دیگر پیش ببرم.مرا ببین! نمیخواستم اینقدر بزرگ شوم. برای من بزرگ شدن یعنی صبح‌ها هرروز بیدار شدن ، کار کردن ، و گاهی وسط کار لیوان چایت را دوباره پر کردن ، برایم بزرگ شدن یعنی ناهار را با همکارهایت خوردن ، و خسته و کوفته به خانه برگشتن. شبیه آدم بزرگ‌ها شده‌ام اما نه کاملا. سعی کرده‌ام که این روتین خسته‌کننده‌ی زندگی شاغلی را برهم بزنم.سعی کرده‌ام خودم باشم و همین امی حواس‌پرت و کنجکاو را سرکار ببرم. حالا وقت یادگیری‌ام است.برای من که همیشه دنبال چیزهای جدید بوده‌ام ، این یک قدم بزرگ است. پس واقعا شکرگزارم.برای این زندگی ، برای آدم‌های دوست‌داشتنی‌ام ، برای روزهای بدم ، برای نگرانی‌های غول‌پیکرم ، برای آینده‌ام ، برای گذشته‌ی بی‌قواره‌ام ، سپاس‌گزارم برای صبح‌هایی که در حال کتاب‌خواندن سپری می‌شود ، برای آ که افسردگیش عود کرده‌است و باید نجاتش دهم تا دوباره بخندد، متشکرم برای تمام اتفاقات بدی که باید می‌افتادند ، برای لحظات شادی که خنده‌شان آنقدر کوتاه بود که به خاطر نمی‌آورمشان. برای تتوهای جدیدم ، برای پیوند عمیقم با ح که غصه‌ مهاجرتش تا چندوقت دیگر شروع خواهد شد ، متشکرم برای بهبود میم ، میم که شاید معنای زندگی‌ام باشد.ممنونم برای خانواده‌ام ، آدم‌های زندگی‌ام که حالشان خوب است.
خدای خیلی بزرگ و عزیز من 
در آخر متشکرم برای تو ؛ تو که در تاریک‌ترین شب‌هایم مهتاب شدی و بر من تابیدی تا تاریکی قلبم را نمیراند.متشکرم.

امی سپاس‌گزار در یک شب مهتابی

اون روز وقتی داشتم میرفتم خونه متوجه شدم جواب "دوست دارم" باس رو ندادم.اون‌موقع هنوز می‌شد تا خونه پیاده بری و نترسی سربازا جلوت رو بگیرن؛که حکومت نظامی شده باشه یا باید دستگیر شی.
این اولین باری بود که به من گفت دوست دارم و من یادم رفت بگم منم دوست دارم.
باید می‌گفتم ، اگه می‌دونستم چه اتفاق‌هایی قراره بیفته و عشق و جنگ یعنی چی ، حتما می‌گفتم.
تقصیر من بود ...

 


+《مونیکا هسی》
+《دختری با کت آبی》

غم و غصه من اینطوریه؛مثل یه اتاق خیلی بهم‌ریخته که برقش رفته.تاریکیش بخاطر ماتمیه که برای باس گرفتم.اولین چیز بدی که توی این خونه هست همینه. به محض اینکه وارد خونه میشی ، اولین چیزی که میبینی همینه که رو همه چیز سایه افتاده، ولی اگه بشه چراغو روشن کنی میبینی خیلی چیزا تو اتاق هست که درست نیست یا سر جاش نیست. ظرف‌ها کثیفه، روشویی پر کپکه، فرشا  کجه.فرش کجم الزبته. اتاق به هم ریختم الزبته.اگه اینقدر احساساتم تو تاریکی نپیچیده بود غصه الزبت رو هم حس میکردم.چون الیزبت نمرده.الزبت بیست دقیقه اون‌طرف‌تر با یه سرباز آلمانی زندگی میکنه.

 

+《مونیکا هسی》
+《دختری با کت آبی》

نازک نارنجی بغض‌آلودی هستم که خوشحالی امروز از دماغش درآمده‌است. میم باعث اذیتم می‌شود.قلبم را فشرده می‌کند.و گاهی خیال میکنم یعنی می‌شود آدم از خواهر خودش متنفر شود و در عین حال جانش را هم بدهد؟ می‌شود؟
میم گاهی زندگی را به انتهایی‌ترین نقطه‌ی گلویم می‌رساند
گاهی خودم را لبه‌ی یک دره‌ی بلند و تاریک تنها پیدا میکنم که میم هلش می‌دهد و من سقوط می‌کنم.پیچ و تاب میخورم در فضا. سرم به سنگی سخت برخورد می‌کند و دردم می‌گیرد اما نمیمیرم. بدی زخم‌های آدم‌‌ها این است که انسان جانش بلافاصله تمام نمی‌شود. زخم‌ها غده می‌شوند و غده‌ها بزرگ و بزرگ می‌شوند.میم برایم زهر و مرهم است.دور بودن از او حالم را بهتر می‌کند و اگر هم نباشد انگار که دیگر فاتحه‌ی زندگی‌ام خوانده‌است.
اینجا باشد این نوشته. که بخوانمش بعدها. که چقدر درمانده می‌شوم از آدم‌های نزدیکم.که چقدر خسته می‌شوم ناگهان از زندگی. حتا با وجود عشق. حتا با تمام امیدی که در دلم هست. که آدم‌ها تمامشان خنجر هستند. اگر تو را زخمی نمی‌کنند چیزی از خنجربودنشان کم نمی‌شود. سرم متلاشی می‌شود. و چشم‌هایم دریاچه. نورون‌های مغزی‌ام در جریانی مغناطیسی در سرم مدام این‌طرف و آن‌طرف می‌روند.
قطره‌ی اشکی سرازیر می‌شود.
زخم‌ها به مرور التیام پیدا می‌کنند
جای زخم‌ها اما نه!

لئوی عزیز

با دوش آب ولرم امروز توانستم چشم‌هایم را باز کنم.بیدار شدن همیشه سخت بود.دیروز از خوشحالی زیاد کارهایم مانده بود و دیر خوابم برد. آ کادوی تولدم را داد و بعد از آن بی‌هدف در پیچ‌وخم‌های چیتگر می‌چرخیدیم و از آسمان ابری و گرفته و بارانی تهران در بعدازظهر لذت می‌بردیم.از آ از بزرگ‌ترین آرزویش می‌پرسم و از بزر‌گ‌ترین گناه!از آ حین رانندگی فیلم می‌گیرم و کلی می‌خندیم.برایم دلستر استوایی می‌خرد و دیگر اهمیتی نمیدهم ناهار توی کیفم یخ کرده‌است. احساس می‌کنم دیگر هیچکس نمی‌تواند اینطور که آ توانسته ، قلبم را تکان بدهد.برای همین دیروز از خوشحالی زیاد ، قلبم نمی‌گذاشت بدنم کارهای روتینم را انجام دهد و حالا خسته‌ام.یک خستگی خوب و دلچسب.کتابی که توی مترو می‌خوانم درست همان‌طور کا دلم می‌خواهد پیش می‌رود.و موزیک‌هایی که دوست دارم به ترتیب پلی می‌شوند.حالا چشم‌هایم در حال بسته شدن هستند اما یک روز پرکار شلوغ در انتظارم هست.خوشحالم.و از بابت این روزها قدردانم.

 

امی خسته اما خوشحال